اجازه

داشتم در دنیای مجازی گشت و گذاری می کردم که به یک مطلب مواجه شدم که برایم خیلی جالب بود برای همین تصمیم گرفتم اونو توی وبلاگم بزارم تا شما هم این وضعیت نا به سامان که برامون خیلی عادی شده رو بخونید.

ببخشید آقا! می تونم به خانومتون نگاه کنم؟

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت :

ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... گه می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد

خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم

مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...

بر گرفته از وبلاگ پسرک چوپان : http://pesarakechopan.blogfa.com

/ 3 نظر / 19 بازدید
امیر

در گیر و دار زندگی چیزهایی مهمی را از دست میدهیم که پایه اساس همه چیز ماست مانند حیا و احترام و ادب و و و

رضا

سلام خساه نباشی من از این پست توی وبلاگم استفاده کردم اشکالی که نداره لطفا آدرس من رو تو لینکدونی بذار راستی مطلب خیلی تکان دهنده و خوبی بود بازم از این مطالب رو بلاگت بذار با تشکر

خادم الرضا

با عرض سلام و خسته نباشيد اگر قابل دونستيد ما را با نام "عشق هشتمين" لينک کنيد.ياعلي مدد http://samenlove.blogsky.com